Thursday, May 29, 2008



Wednesday, May 28, 2008





































دريك ديوونه خونه يك استخرخالي ازآب بودوديوونه ها توي آن مي پريدندسروكله شون مي شكست يكي از اون ها


گوشه اي نشسته بود رئيس ديوونه خونه از او مي پرسيد:چرا تو اينكارو نمي كني ميگه دست زدم آبش سرد بود

زن وشوهري در بازاربه مغازه طلا فروشي مي رسند زن:عزيزم الان چندوقته اين انگشتر تو دستم احساس تنهاي


ميكنه

Monday, May 26, 2008



من از عشق و عاشقي متنفر هستم













جداي در جهان دردي شديد است نبايد غم خوريم دوست عزيز دنيا همين است



هرچقدر با پاك كن فراموشي روي اسمت خط كشيدم پاك نشد نمي دونم ايراد از پاك كن من بود يا قلم دوستي تو



افسوس آن زماني كه بايددوستت بداريم كوتاهي مي كنيم آن زماني كه دوستمان دارند لجبازي مي كنيم وبعد از


بازي آنچه از دست رفته آه ميكشيم

گريه كردم اشك براي دلم مرحم نشد؟ناله كردمم ذره اي از دردهايم كم نشد؟در گلستان بوي گل بسيار بوييدم


ولي از هزاران گل گلي همچون تو پيدا نشد

زندگي قصه ي مرد يخ فروشي است كه ازش پرسيدند فروختيي گفت نه نخريدند تمام شد



هميشه مي گفتن شيشه احساس نداره ولي وقتي رو شيشه كه بخار نشسته بود نوشتم دوستت دارم فهميدم كه همه اش


دروغه

مي دوني فاصله بين انگشتات واسه چيه؟واسه اينكه يكي ديگه با دستاش اين فاصله رو كم كنه



مي دوني قهوه چندتا خاصيت داره1رقيقه مثل قلبت2سنگينه مثل عقلت3خوش رنگه مثل چشمات4تلخه مثل دوريت



براي كشتن من ارتفاع كافي نيست بايد از چشمات بيافتم



به گلزارم گلي هستي فراموشت نخواهم كردبه قلبم شعله اي هستي كه خواموشت نخواهم كردهرگزنديدم بر لبي


لبخند زيباي تو را هرگز نمي گيردكسي در قلب من جاي تو را

هوس بازان وقتي زيباي را مي بينند دوستشان دارند ولي عاشق ها وقتي كسي را دوست داشته باشند زيبا مي بينن